«ماری»، در اتاقش در خانه کوچک پدری، نشسته و مشغول خواندن درس هایش است. او باید امسال هم مثل سال های گذشته شاگرد اول مدرسه باشد. این آرزوی پدر و مادرش بود. ماری، حتی قبل از اینکه وارد مدرسه شود، خواندن و نوشتن را می دانست. پدر و مادرش که از همان سالهای نخست زندگی، به هوش سرشار ماری پی برده بودند، خواندن و نوشتن را به او یاد دادند، چقدر او خوشبخت بود که در حال و هوای آن روزهای لهستان که زنان حق نفس کشیدن هم نداشتند، پدر و مادری تحصیل کرده و روشن فکر داشت تا دخترشان را با تمام وجود حمایت کنند. پدر ماری وضع مالی خوبی نداشت. او معلم فیزیک یک مدرسه دولتی و مادرش هم مدیر یکی از برجسته ترین مدارس ورشو، پایتخت لهستان بود. شرایط زندگی، برای یک خانواده آزاداندیش در حال و هوای آن روزهای لهستان، بسیار دشوار بود. ورشو تحت فرمانروایی دولت روسیه بود و روس ها شرایط استبدادی شدیدی را، مخصوصا علیه زنان، در جامعه ایجاد کرده بودند، زنان حق حضور در محافل اجتماعی و حتی درس خواندن را نداشتند. در واقع لهستان، به عنوان یک ملت، وجود خارجی نداشت. روزها پس از دیگری با تمام مشکلاتش می گذشت اما ماری و خانواده اش، در کنار فقر مالی شدید و مبارزات سیاسی خود علیه دولت روسیه، زندگی خوبی داشتند. دخترک باهوش تمام وقت و انرژی خود را صرف درس خواندن می کرد. حالا او ۹ ساله شده و فرزندی درس خوان و دوست داشتنی برای پدر و مادر و خواهری دوست داشتنی برای خواهران و برادرانش است.

در سوگ خواهر
به رسم هر روز، ماری صبح زود برای رفتن به مدرسه از خواب برمی خیزد. او در حال جمع کردن کتاب های موردنیاز خود بود که متوجه صدای ناله های خواهرش، ازوفیاو می شود. زوفیاء درحالی که از شدت تب، تمام صورتش پر از قطره های ریز عرق شده است، از شدت درد به خودش می پیچد. پدر به دنبال یافتن دکتر، به سرعت از خانه خارج می شود و خیلی زود برمی گردد. زوفيا حالش بدتر شده است. دکترتاحال و روز زوفیا را می بیند، پی می برد که او دچار بیماری تیفوس شده است. دنیا روی سرماری خراب می شود. هنوز آنقدر بزرگ نشده که کاملا بداند تیفوس چیست، اما در همسایه هایشان، به وفور دیده که هرکسی تیفوس می گیرد، خیلی زود جان خود را از دست می دهد!

غم از دست دادن مادر
مادر ماری زن بسیار قوی و مقتدری بود، اما با شنیدن حرف دکتر، با سرعت از اتاق خارج می شود تا ماری و دیگر خواهران و برادرانش، اشکهای مادر را نبینند. روزها از پی هم گذشتند، حال زوفیا بدتر و بدتر می شد و هیچ کس نمی توانست برایش کاری انجام دهد. خواهر ماری، جلوی چشمانش آب شد تا اینکه جان خود را از دست داد. مصیبت بزرگترین دختر خانواده، برای پدر و مادرش و البته ماری بسیار طاقت فرسا بود. خانواده موفق و آزاداندیش ماری، در سوگ از دست دادن فرزندشان روز به روز غمگین تر می شدند. مادر تمام تلاشش را می کند تا برای بزرگ کردن دیگر فرزندانش، قوی بماند و زیر بار مشکلات دوام بیاورد. اما روز به روز لاغرتر می شد. ماری، مانند تمام دختران هم سن وسالش، عاشق مادر است. او با چشمان کوچکش می دید که مادرش روز به روز شکسته تر می شد و رنگ و رويش پريده تر. حالا ماری، ۱۱ سال دارد. دو سال از مرگ خواهرش گذشته، اما مادرش به اندازه ۱۰ سال پیرتر شده است، شبها با سرفه های طولانی مدت مادر، خواب به چشمان ماری نمی آید. امشب اما حال مادر از شب های قبل بدتر شده است. تب شدید و سرفه های طولانی مدتش، ماری را بیشتر نگران می کند. دکتر به بالین مادر می آید. اعضای خانواده به لبهای دکتر چشم دوخته اند تا حرف هایش را بهتر بفهمند. ماری حرف دکتر را خوب می فهمد. دکتر می گوید که مادرش سل دارد و چند روزی بیشتر دوام نمی آورد. | پدر و فرزندان با شنیدن حرف های دکتر بسیار غمگین می شوند. از دست دادن مادر برای ماری، بسیار سخت و طاقت فرسا بود. اما دست روزگار خیلی زود، مادر را از دنیا می برد. حالا دخترک از همیشه تنهاتر و غمگین تر شده است. او برای اینکه جای خالی مادر را پر کند، همیشه در کنار پدرش است و بیشتر از قبل به پدر وابسته شده تا شاید کمتر جای خالی مادر را احساس کند، دخترک جوان، حالا تمام دلخوشی اش کتاب های درسی اش است. او سخت تر و مصمم تر از قبل درس می خواند تا بتواند جایگاهی را که مادرش همیشه دوست داشت، به دست بیاورد. روزهای غمگین زندگی آنها در کنار هم جریان داشت و همگی برای بهتر زیستن از صبح تا شب در تلاش بودند. در این میان، پدر خانواده از هر فرصتی برای انجام فعالیت های سیاسی خود استفاده می کرد؛ تا اینکه او به دلیل حرف ها و تبلیغاتی که ضد سیاست روسیه انجام می داد، از مدرسه اخراج شد. حالا خانواده درسوگ نشسته آنها، از قبل هم فقیرتر شده و ادامه زندگی برای آنها غیرممکن است ماری تصمیم گرفت با تدریس دروس به دانش آموزان ضعیف تر، اندک پولی جمع کند و با آن زندگی سخت خانواده را اداره کند. از طرفی پدر مجبور شد خانه کوچک خود را به کاروانسرا تبدیل کند تا اندک پولی هم از این طریق به دست بیاورند.

ترک وطن
علی رغم فعالیتهای سیاسی ملت لهستان علیه دولت روسیه، سیاست های تبعیض گونه آنها علیه زنان، روزبه روز شدیدتر میشد. ماری، با اینکه با تمام وجود عاشق میهنش بود، برای ادامه تحصیل مجبور شد وطن را ترک کند. تا آن روز، خانواه و میهنش، بزرگ ترین دارایی ماری بودند که دل کندن از آن ها برای ماری، سخت ترین کار ممکن بود. اما عشق به علم آموزی در دخترک جوان، آن قدر زیاد بود که باید روی دلش پا می گذاشت. دخترک ۱۹ ساله، بدون پول و پشتیبان، وارد پاریس شد تا ادامه تحصیل دهد. مهم ترین دغدغه او در آن روزها، پیدا کردن یک جای خواب بود؛ جایی که بتواند درس هایش را بخواند و در حالی که از شدت مطالعه و تحقيق خسته شده است روی زمین دراز بکشد تا دوباره از صبح روز بعد، تلاش خود را برای موفقیت آغاز کند. با اندک پولی که در دستانش بود، یک انباری متروک در زیر شیروانی یک خانه قدیمی را از صاحبش اجاره کرد. زندگی کردن در غربت، برای دختری که عاشق وطن و مردم سرزمینش است، آن هم بدون هیچ پول و سرمایه ای، تنها یک انگیزه قوی می خواست که آن هم عشق به آموختن علم بود. ماری بلافاصله در دانشگاه ثبت نام کرد تا کارهای علمی خود را آغاز کند. کلاس های فشرده دانشگاه توان دخترک جوان را می گرفت، اما انگیزه اش برای ادامه دادن آن قدر زیاد بود که اهمیتی نمی داد. هر روز، وقتی کلاس های ماری تمام می شد، او به اتاق زیرشیروانی خود پناه می برد، اندکی تان خالی یا تکه کوچکی شکلات را به عنوان غذا می خورد و شروع به انجام کارهای علمی خود می کرد. ماری آزمایش های علمی خود را در انباری کوچک با دقت و ظرافت تمام انجام می داد تا خواص منحصربه فرد مواد معدنی را کشف کند و کاربرد آنها را در زمینه های مختلف بیابد. برای انجام این آزمایش ها، یکی از دوستانش که یک فیزیکدان لهستانی بود، پی پر کوری» را به او معرفی کرد تا بتوانند با همکاری یکدیگر، آزمایش ها را انجام دهند، ماری از این پیشنهاد بسیار استقبال کرد؛ چون پییر کوری در آن زمان به دلیل آزمایش ها و اکتشافاتش، بسیار معروف بود. اولین روز ملاقات آنها قرار بود آخر همان هفته باشد.

ملاقات با «پی‌یر کوری»
روز ملاقات فرا رسید و ماری وارد اتاق شد. پییر کوری جوان، کنار یک پنجره قدی که رو به بالکن باز می شد، ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد. او چهره ای گشاده داشت و از ظاهرش میشد فهمید که شخصیت کاملا مستقلی دارد. وقتی متوجه حضور ماری شد، بسیار مودبانه با او شروع به صحبت کرد. پییر بسیار ملایم و سنجیده حرف می زد و ساده و بی شیله وپيله بود، شخصیت منحصربه فرد پی یر همان ابتدا مورد توجه ماری قرار گرفت. آنها شروع به صحبت کردند و هر یک از آنها از دستاوردهایی که تاکنون کسب کرده بودند، حرف زدند. ماری از پی یر درخواست کرد که به او در آزمایش هایش بپیوندد تا نتایج علمی تر و دقیق تری از آزمایش هایشان کسب کنند. زندگی ماری رنگ جدیدی به خود گرفته بود. او ساعت های طولانی در یک انباری کوچک با همکار جوان و باهوشش مشغول انجام آزمایش های شیمیایی بود و حتی گاهی فراموش می کرد که غذا بخورد، ماری تا آن روز، جوانی باهوش تر و مصمم تر از پییر ندیده بود. پی یر وقتی مشغول آزمایش و تحقیق می شد، انگار از جهان اطرافش جدا می شد و غرق در فضای علمی، فقط آزمایش کرده و نتايج آنها را یادداشت می کرد. آنها به قدری در این زمینه ها شبیه همدیگر بودند و به خوبی همدیگر را درک می کردند که علاقه قلبی آنها به یکدیگر روز به روز بیشتر می شد. تا اینکه پی پر به ماری پیشنهاد ازدواج داد. ماری ۲۸ ساله و پیپر ۳۶ ساله، حالا با شوق و انگیزه بیشتری آزمایش های خود را دنبال می کردند.

بكرل
بكرل، از دانشمندان هم عصر ماری و پیپر کوری هم نتایج شگفت انگیزی از آزمایش های شیمیایی خود کسب کرده بود. او گاهی برخی از آزمایش هایش را به کمک ماری کوری و همسرش انجام می داد و در بعضی زمینه های علمی با هم تعامل داشتند بكرل در آزمایشگاه خودش مشغول کار بود وخواص شیمیایی عناصر مختلف را آزمایش می کرد. تا اینکه احساس کرد خسته شده است و تصمیم گرفت اندکی استراحت کند. او همه وسایلش را مرتب کرد. یک صفحه فیلم نورندیده را که در کاغذ سیاه پیچیده شده | بود، در اتاق تاریک عکاسی رها کرد و یک قطعه کوچک فلز اورانیوم را به صورت اتفاقی روی آن گذاشت و رفت که استراحت کند، ذهنش آن قدر از کار زیاد خسته بود که بلافاصله خوابش برد، صبح روز بعد، از خواب بیدار شد و مطابق عادت هر روز، پس از صرف اندکی غذا به اتاق تاریک عکاسی رفت. سنگ اورانیوم را برداشت، و صفحه فیلم را از میان کاغذ سیاه | پیچیده شده، بیرون آورد. در کمال تعجب دید که صفحه فیلم، انگار نور دیده باشد، سیاه شده بود. تنها چیزی که نزدیک صفحه فیلم بود، همان تکه فلز اورانیوم بود. عجب پديده‌ی شگفت انگیزی! در اتاقی کاملا تاریک، یک قطعه فلز، چنان پرتوهای قدرتمندی از خود ساطع کرده که از کاغذی سیاه رنگ رد شده و برروی صفحه فیلم اثر گذاشته است! بكرل بار دیگر این آزمایش را تکرار کرد و این بار هم همان نتایج حاصل شد، اما ماهیت مادهای که این اثرات را ایجاد می کرد، نمی دانست. به همین دلیل تصمیم گرفت درباره این اتفاق عجیب با ماری و همسرش صحبت کند. آنها به محض شنیدن این کشف بزرگ، از کارهای دیگر دست کشیدند تا مواد موجود در فلز اورانیوم را بررسی کنند. هیچ چیز برای این زوج جوان، لذت بخش تر از کار بر روی این عنصر ناشناخته نبود. آنها می دانستند برای این کار به سرمایه زیادی نیاز دارند، اما از کجا می توانستند چنین سرمایه ای را جور کنند تا با آن مواد معدنی حاوی اورانیوم بخرند. این کار تصمیم بزرگی بود. هزینه کردن برای کاری که حتی نمی دانستند نتیجه ای دارد یا نه! اما وقتی با تمام وجود عاشق کاری باشید، تمام انرژی و سرمایه تان را برایش صرف خواهید کرد. این دقیقا همان کاری بود که ماری و پیپر انجام دادند.

شروع کار
آنها با تقاضاکردن وام های سنگین، بالاخره موفق شدند سرمایه لازم جهت خریداری مواد معدنی را جور کنند. حالا زندگی زوج جوان رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود. آنها با رسیدن مواد معدنی اورانیوم، سریعا دست به کار شدند. از صبح تا شب مواد معدنی را در دیگ های بزرگ می جوشاندند و مایع به دست آمده از آن مواد ته نشین شده را تصفیه می کردند و مواد اضافی را کنار می گذاشتند. تلاش های پی در پی آنها موفقیت بزرگی را برایشان به ارمغان آورد. آنها دو عنصر ناشناخته جدول تناوبی را کشف کردند که علم شیمی و پزشکی را دگرگون کرد: «پلونیوم» با نماد Po و عدد اتمی ۸۴ و رادیوم با نماد Ra و عدد اتمی ۸۸. سالهای سال تلاش بی وقفه، کار خودش را کرد؛ قرض هایشان پرداخت شد و خیلی زود آنها را به شهرت جهانی رساند. ماری با کشف این عنصر ناشناخته، جایزه نوبل را از آن خود کرد و به عنوان اولین زنی شناخته شد که جایزه نوبل گرفته است. روزهای خوب زندگی آنها آغاز شده بود، شخصیت بانوی دانشمند لهستانی، همه، از جمله «اینشتین» را تحت تاثیر خود قرار داده بود. اینشتین درباره این بانوی شگفت انگیز می گوید: «او احتمالا تنها کسی بوده که پول و شهرت نمی توانست فاسدش کند».

پایان راه ماری
ماری کوری برای کشف حقایق علمی از هیچ فداکاری دریغ نمی کرد. سالهای سال کارکردن برعنصر رادیوم، سلامتی این بانوی فداکار را تحت تاثیر قرار داد. این عنصر، به دلیل تابش پرتوی ایکس که به شدت سرطان زاست، دانشمند لهستانی را به سرطان خون مبتلا کرده و چراغ زندگی این بانوی فداکار را در سن ۶۶ سالگی خاموش کرد. حالا مدت های زیادی از اکتشافات علمی ماری کوری میگذرد و سالانه هزاران بیمار در سراسر دنیا با استفاده از دستاورد آزمایش های او، درمان می شوند. پزشکان و پژوهشگران علوم پزشکی خیلی زود دریافتند که به وسيله پرتوهای رادیوم می توانند غده ها و بافت های بدخیم سرطانی را از بین ببرند و این کشف بزرگ تاکنون جان هزاران بیمار سرطانی را در سراسر جهان نجات داده است.